پارت سی و سه


#طناز
با ذوق تو آینه آرایشگاه به خودم خیره شدم:)
امشب…امشب قراره واسه همیشه سند شناسنامم که هیچ…سند قلبم به نام عشقم بشه^^❤️
خیییلی خوشگل شده بودم😍
لباس عروسم و آرایشم و مدل موهام هارمونی بی نظیری داشت!!
بارون اومد سمتم و خندید:
-پرنسسمون در چه حاله؟!
لبخندی زدم و گفتم:
-حاضرم…آرتانم دیگه الاناست که پیداش بشه!!
یکم مکث کردم و با نگرانی گفتم:
-بارون…نکنه یه وقت اتفاق بدی بیفته؟!!
خنده اش گرفت و گفت:
-خیالت راحت‌‌…مثل دفعه قبل نمیشه!! الان نیما و سردار پیششن چسبیدن بهش عین ساقدوش تا آخر مراسمم ولش نمیکنن😂
همون موقع تلفنم زنگ خورد!!
جواب دادم:
-الو؟!
آرتان-حاضری؟؟
لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم:
-معلومه که حاضرم…خیلی وقته:)💞
آرتان-پس بیا پایین!!
-باشه…
گوشی رو قطع کردم و رو به بارون گفتم:
-آرتان اومده دنبالم…من میرم پایین!!
بارون-وایسا کمکت کنم نخوری زمین لباست بلنده!!
کمکم کرد و باهم رفتیم بیرون…
خیلی هیجان داشتم^^
از آرایشگاه که اومدیم بیرون آرتان اومد سمتمون و رو به من گفت:
-خدا به دادم برسه😂😍
بارون خنده اش گرفت و گفت:
-دیگه سفارش میدی خوشگلش کنن همین میشه دیگه😂
آرتان-یکمم اغراق کردن…عشقم خودش خوشگله:)
با تعجب گفتم:
-آرتان جریان سفارش چیه🤨
خندید و گفت:
-هیچی صبح که رسوندمت اینجا یواشکی به بارانا گفتم بهشون بگه یه میکاپ خوشگل واست بزنن^^
با حرص گفتم:
-همین یه دقیقه پیش گفتی خودم خوشگلم😒
آرتان-حالا یه شب قراره عروس بشی!! بَده؟؟
بارون-خیلی خب بابا دعوا نکنید…کی میاد دنبال من پس؟!
آرتان-نیما ده دقیقه پیش زنگ زد گفت داره راه میفته تو میخوای برو بالا تا زنگ بزنه بهت!!
بارون-باشه.‌..شما میرین دیگه؟؟
آرتان-اره الان میریم‌…
دستمو گرفت و با لبخند سوار ماشین شدیم:)

#سردار
رفتم توی اتاق و گفتم:
-بدو یکتا بخدا دیر شد🤦‍♀️
دیدم نشسته روی تخت و گریه میکنه!!
ترسیدم و رفتم کنارش نشستم:
-چیشده؟!! چرا گریه میکنی؟!!
با بغض گفت:
-چاق شدم!! لباسم تو تنم خوشگل نیست😭
خنده ام گرفت و گفتم:
-خب تقصیر این وروجکه دیگه^^ عیب نداره پاشو پاشو بریم ناسلامتی عروسی خواهر شوهرته ها😂
یکتا-سردار ولم کن اعصاب ندارم…نمیام من چاق شدم همه چیم زشت شده🥲💔
-من اگه شوهرتم میگم هنوز چاق نشدی!! تو وقتی شیش_هفت ماهت شد اونوقت معنی چاق شدنو میفهمی😐
بالش رو برداشت و پرت کرد سمتم:
-زهرمار مگه الان چاق شدم؟!!
واااای دارم دیوونه میشم بسهههه😭😫
چقدر این زنا عجیبن!!
چاق شدم؟! خوشگلم؟! زشتم؟! اینم؟! اونم؟!
بسه دیگه😐😐💔
نفسمو فوت کردم و گفتم:
-تازه سه ماهته بخدا داری توهّم چاق شدن میزنی🤦‍♀️
دستشو گذاشت رو شکمش و با گریه گفت:
-شکمم بزرگ شده یکم!!! تو لباسم قشنگ نیس!!
با حرص پاشدم و کتم رو پوشیدم:
-برو بابااا من اصن میرم!!! عروسی خواهرمه وایسم بخاطر تو به گریه هات گوش کنم؟!!
یکتا-خیلی نامردی بخدا💔
گفتم:
-عزیزم…مثل یه آدم متشخص پاشو حاضر شو بخدا دیر میشه ها…من قراره شاهد باشم زشته به طناز قول دادم ناراحت میشه!!
با اکراه بلند شد و گفت:
-باشه میام…ولی اگر کسی منو دید گفت چقدر چاق شدی با همین لنگه کفشم میزنم تو دهنش!!
خندیدم و دستشو کشیدم:
-باااشه تو بیا دیرمون شد😂
فکر کنم قانع شد حاضر شه و بیاد:/
خدا تا شب به خیر بگذرونه آمین…😐😐😂

#بارانا
سوار ماشین شدم…نیما تا لباسمو دید چشماش برق زد و گفت:
-واااو چقدر آبی بهتون میاد خانوم خانوما😍
خنده خجالتیی کردم و آروم گفتم:
-مرسی…
نیم نگاهی به تیپش انداختم…لامصبببب چه جیگری شده بودددد😍🥺
تک سرفه ای کردم و گفتم:
-توام امروز قصد جون منو کردیا!!!
نیما-عه؟ واسه چی؟!
-لباست زیادی خوشگله😑
خنده اش گرفت و گفت:
-اهااا…پس قضیه اینست!! بالاخره کار خودمو کردم میدونستم جواب میده😂
شروع به حرکت کرد…بعد از یه مکث کوتاه پرسید:
-خواهران غریب چطورن؟!!
با تعجب گفتم:
-کیا؟!!
به شکمم اشاره کرد و خندید:
-خواهران غریب😂😂
با حرص گفتم:
-از کجا میدونی دوتاشون دخترن😑
نیما-چه میدونم به ذهنم رسید!!
-که به ذهنت رسید…اوکی😐مشخص میشه!!
نیما-دیر شده…عروس و داماد زودتر از ما رفتن فکر کنم!!
-پس چی؟؟ نیم ساعت پیش آرتان اومد با طناز برن تالار!!
سرعتشو زیادتر کرد و گفت:
-واقعا؟! پس باید زود برسیم!!
با نگرانی گفتم:
-نه نیما توروخدا یواش برو!!! یادته که…دفعه پیش روز عروسی طناز اینا بود که اون اتفاق افتاد💔
نگاهی بهم انداخت و سرعتشو کم کرد و آهسته گفت:
-ببخشید…مهم نیست‌ دیر برسیم:)
لبخندی از سر آسودگی روی لبم نشست و گفتم:
-مرسی که درک میکنی…
چند لحظه مکث کرد و گفت:
-دفعه قبل خیلی جوون بودم…چه میدونستم سرعتمو زیاد کنم تهش میشه ۶ سال محروم بودن از پدر شدن!!!
اما الان…به هیچ وجه..به هیچ وجه نمیخوام دوباره باعث یه اتفاق تلخ بشم😔
دستمو دراز کردم و دستشو که روی دنده بود محکم گرفتم توی دستم و گفتم:
-دیگه اون قضیه رو فراموش کنیم…به فکر الان باشیم که دوتا فرشته قراره بیاد تو زندگیمون:)
لبخند محوی زد و دستمو برد سمت لبش و بوسید:
-باشه عزیزم…❤️

#طناز
تقریبا همه اومده بودن…خیلی قشنگ بود:)
شاید چون بهترین شب زندگیم بود انقدر هیجان داشتم!!
آرتان خم شد سمتم و دستمو گرفت و آروم گفت:
-دستات چرا انقدر سرده؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-استرس دارم…
آرتان-عزیزم اخه استرس چی؟! مثلا یبار این اتفاق واسمون افتاده الان دومین باره!!
-میدونم…ولی دفعه قبل تو محضر بود فقط خانواده من و تو بودن نه اینهمه جمعیت عمه و دایی و خاله و عمو🤦‍♀️
آهسته خندید و چشمکی زد:
-نترس هواتو دارم‌…بله رو بگو و راحت باش😂
نمیدونم واسه چی بقیه ریلکسن اما من نه!!
خوشحالن و دارن اون وسط میرقصن:/
آرتان-پاشو ماهم برقصیم ناسلامتی عروس و دامادیم!!
نفسمو فوت کردم و گفتم:
-باشه…
دستمو محکم تو دستش فشرد و با لبخندی پر از آرامش گفت:
-استرس نداشته باش🙂💞
با حرفاش کمی آروم شدم…رفتیم وسط!!
دستشو گذاشت پشت کمرم و خیره شد توی چشمام:)
شروع به حرکت کردیم…انقدر محو زیبایی چشمای مشکیش شده بودم که همه چی یادم رفت و فقط باهاش رقصیدم❤️
دیگه خبری از اون استرس چند دقیقه پیش نبود…
آرتان آهسته گفت:
-خوبی الان؟!
لبخندی زدمو سرمو به نشونه “آره” تکون دادم…
با عشق تو چشمام خیره شد و لب زد:
-بالاخره بهت رسیدم…بعد از شیش سال انتظار:)
سرمو گذاشتم روی شونه اش و درحالیکه پا به پاش میرقصیدم آهسته گفتم:
-خیلی سال های سختی بود…خیلی💔
آرتان-ولی پایانش خوب بود^^
قطره اشکی چکید روی گونه ام و لب زدم:
-شیش سال از بهترین سالای عمرمون رفت و میتونستیم کنار همدیگه باشیم…ولی قسمت امروز بود🙂
آرتان-فکر میکنی تا ۱۰ سال دیگه چند سالمون باشه؟!!
یکم مکث کردم و گفتم:
-من ۴۳ سال…توام ۴۴ سال:)
لبخندی زد و گفت:
-میبینی چقدر عمر آدم زود میگذره؟؟🥲
اشکهایی که تو چشمام جمع شده بود رو پس زد:
-اگر بازم تو تقدیرمون جدایی باشه هیچوقت این دنیارو نمیبخشم…تا عمر دارم😔
دستامو دورش حلقه کردم و با بغض گفتم:
-خدانکنه…از این حرفا نزن امشب💔
آرتان-باشه…بخند همه دارن میبینن زشته🙂
بغضمو قورت دادم و لبخندی زدم…
رقص که تموم شد رفتیم سر جامون نشستیم…
عاقد اومده بود!! همه که ساکت شدن گفت:
-خب شاهدای عقد لطفا بیان که شروع کنیم!!
سردار بلند شد و گفت:
-حاج آقا شاهد عروس منم😊
نیما هم گفت:
-منم برادر داماد هستم اگه اشکالی نداره شاهد باشم!!
عاقد-خیر شاهد باید یه خانم از طرف خانواده داماد باشه!!!
آرتان آهسته بهم گفت:
-چیکار کنیم…کی الان میاد شاهد باشه؟!
منم آروم گفتم:
-به زن عموت بگو!!
آرتان-باشه…
بعد به عاقد گفت:
-ببخشید‌…زن عموی من هست میتونه شاهد باشه!!
عاقد-مشکلی نیست!
آرتان میخواست به زن عموش بگه بیاد شاهد بشه که همون لحظه صدای آشنایی هممونو برگردوند سمت خودش…!!!
ماهک-حاج آقا…من شاهد دامادم!!!!!!
با ناباوری بهش خیره شده بودیم…مگه نرفته بود؟!!
آرتان خودش اونشب گفت داره میره!!!
ماهک صداشو صاف کرد و رو به آرتان گفت:
-نمیخواستم نیام عروسیت و ناراحت بشی…دلم نیومد برم…موندم تا امشب بیام به عنوان شاهد کنارت باشم:)
آرتان با لبخندی که توش تشکر موج میزد نگاهش کرد…
ماهک-با اجازه!!
نشست و گفت:
-میتونید عقد رو بخونید😊
عاقد-بله…لطفا همگی سکوت رو رعایت کنید!!
بعد از یه مکث کوتاه شروع کرد به خوندن خطبه‌ی عقد:
-بسم الله رحمان رحیم…سرکار خانم طناز معینی آیا به بنده وکالت میدهید شمارو به عقد دائم آقای آرتان فرزوش با مهریه‌ی ۱۴ سکه تمام بهار آزادی و یک شاخه نبات به شیرینی زندگی در بیارم؟!
یکتا-عروس رفته گل بچینه^^
عاقد-برای بار دوم میگم…سرکار خانم طناز معینی آیا به بنده وکالت میدهید شمارو به عقد دائم آقای آرتان فرزوش با مهریه‌ی ۱۴ سکه تمام بهار آزادی و یک شاخه نبات به شیرینی زندگی در بیارم؟!
سردار سریع گفت:
-ببخشید اینو میگم ولی عروس رفته گلاب بیاره😂
یکتا خنده اش گرفت و گفت:
-تو که نباید بگی‌…اونایی که قند میسابن میگن^^
همه جمعیت خنده شون گرفت😂😂
عاقد برای آخرین بار گفت:
-برای بار سوم میپرسم…سرکار خانم طناز معینی آیا به بنده وکالت میدهید شمارو به عقد دائم آقای آرتان فرزوش با مهریه‌ی ۱۴ سکه تمام بهار آزادی و یک شاخه نبات به شیرینی زندگی در بیارم؟!
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به آرتان نگاه کردم:
-تا آخر عمرم بله…:)❤️🥲😍
صدای خوشحال جیغ و دست بقیه بلند شد…
عاقد-آقای آرتان فرزوش از طرف شماهم وکیلم؟؟
آرتانم با لبخند و صدای بلند حرف منو تکرار کرد:
-تا آخر عمرم بله…😍😍❤️❤️❤️
با خوشحالی خیره شدم بهش:) اونم تور رو از روی صورتم برداشت و با لبخند پیشونیم رو بوسید^^
بعد از امضای شاهد ها و امضای عروس داماد نریمان خانم با یه جعبه حلقه اومد سمتمون و جعبه رو داد به آرتان:
-بیا پسرم حلقه هارو دستتون کنید!!
حلقه هارو دستمون کردیم:) خیلی قشنگ بود!!
نوبت کادو ها شد‌…مامان بزرگم کادوی اول رو به آرتان داد!!
یه ساعت خوشگل و شیک^^
سردارم واسش یه کراوات خریده بود…
نریمان خانم و عموی آرتان هم به من یه گردنبند و چندتا النگو هدیه دادن🥰
نریمان خانم اومد گردنبند رو ببنده گردنم…وقتیکه بست با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:
-خوشبخت بشی دخترم:)
لبخندی روی لبم نشست و آروم گفتم:
-مرسی مامان…!!🙂
بعد یه مکث کوتاه گفتم:
-ناراحت نمیشین مامان صداتون کنم؟!!
اشکاشو پاک کرد و گفت:
-نه عزیز دلم…اینجوری منم حس میکنم دوتا دختر دارم☺️
لبخندی زدمو چیزی نگفتم…عاقد که رفت هرکی واسه خودش یه ور مشغول رقصیدن شد…

#بارانا
انقدر حالم بد شده بود این دختره رو سر عقد دیدم…
داشتم دیوونه میشدم…
دلم نمیخواست به نیما چیزی بگم‌..‌.ولی حالم خیلی بد بود💔
تحملش سخت بود بخوام باهاش یه جا باشم اونم دیگه از تو مراسم تکون نمیخورد!!!
نیما اومد سمتم و آروم گفت:
-خوبی؟!
نفسمو فوت کردم و گفتم:
-چطور خوب باشم…ندیدی عین گاو سرشو انداخت پایین اومد تو عروسی!!!
نیما-من نمیدونستم قراره بیاد…ولی حق داره…عروسی برادرشه اگه نمیومد آرتان خیلی ناراحت میشد!!!
-اووف میدونم میدونم نیما انقدر ازش دفاع نکن!!!
نیما-ازش دفاع نکردم که…
یکم مکث کرد و گفت:
-میخوای بریم؟!! اینجا نباشی ببینیش حالت بد بشه؟؟
-امشب شب عروسی خواهرمه…بخاطر یه آدم عوضی از عروسیش برم ناراحت میشه…ولش کن!!!
نیما-پس بیا بریم ساحل…یکساعت دیگه واسه شام برگردیم!!
چند لحظه نگاهش کردم و بعد گفتم:
-باشه…بریم…حداقل نبینمش!!
دستمو گرفت و باهم از اونجا دور شدیم…🙂

#آرتان
محکم ماهک رو بغل کردم و آهسته گفتم:
-رسیدی خبر بده…مرسی که اومدی:)❤️
لبخندی زد و گفت:
-همینقدر ازم بر میاد…بیشتر نمیتونم بمونم دیدی که…نیما و بارانا رفتن بیرون!!!
گفتم:
-مهم نیست…برمیگردن اونا…همینکه نرفتی اومدی عروسیم خیلی خوشحالم…مرسی🥰
نفس عمیقی کشید و گفت:
-برمیگردم باید عمه شده باشم هااا😄
با تعجب گفتم:
-جاااان؟؟!
ماهک-میگم برمیگردم برادرزاده هامو میدی بغلم😍
-چه خوش اشتها😐فعلا تو یکیش موندیم بذار چند سال بگذره دومی هم میاد ایشالا😂
خنده اش گرفت و گفت:
-دیگه از من گفتن بود^^
کمی مکث کرد و گفت:
-آژانس اومد…من برم…خدافظ:)
-مراقب خودت باش…زنگ بزن!
ماهک-باشه…
سوار تاکسی شد و رفت…نفس عمیقی از سر خوشحالی کشیدم و رفتم داخل…
اینم از امشب…چقدر همه چی خوب پیش رفت!!
نه جدایی…نه غمی…نه هیچی!!
زندگی امروز با شانسم هماهنگ بود^^
طناز اومد سمتم و گفت:
-رفت؟؟
-اره…رفت فرودگاه!!
با لحن نگرانی گفت:
-بارون و نیما رو نمیبینم…نکنه ناراحت شدن رفتن؟!!
خندیدم و محکم بغلش کردم:
-نه‌.‌..خواهرت دلش نمیاد ناراحتت کنه…الاناست که هردو شون برگردن😂
نفسشو فوت کرد و گفت:
-چی بگم…
بعد با ذوق گفت:
-آرتااااان عقد کردیییممم😍😍😍😂
منم با خوشحالی گفتم:
-آرههه بالاخره شدددد😂❤️
طناز-هییس خاک بر سرم آرومتر همه میشنون الان فکر میکنن هول ازدواج بودیم^^
-بذار فکر کنن…مگه غیر از اینه شیش سال منتظر عشق زندگیم بودم و امشب بهش رسیدم؟؟🥲❤️
محکم دستمو تو دستش فشرد و آهسته گفت:
-خیلی عاشقتم…:)
-من بیشتر^^

#بارانا
کنار دریا نشسته بودیم…!!
نیما آهسته گفت:
-بارون یادته…؟!
با تعجب گفتم:
-چی؟؟
آهسته خندید و گفت:
-شیش سال پیش…تولد آرتان!! تازه باهم آشنا شده بودیم:) همینجا بوسیدمت یادته؟!!
سرمو پایین انداختم…قطره اشکی روی گونه ام چکید و آهسته گفتم:
-چرا باید یادم بره…هوم؟!
نیما-وقتی به یه جایی رسیدم که حس کردم اگه تو زندگیم نباشی دیوونه میشم، تصمیم گرفتم عشقمو بهت ابراز کنم❤️
با لبخند نگاهش کردم و آهسته گفتم:
-تو بیمارستانم منو بوسیدی!!! اونموقع چی؟! اونموقع عاشق شده بودی؟؟؟
تک خنده ای زد و گفت:
-توام همه چی یادته…😅
بعد از یه مکث کوتاه با عشق بهم نگاه کرد:
-آره..‌.تازه اولاش بود!!! دیدم فاز قهر کردن گرفتی طاقت نیاوردم یهویی گفتم ببوسمت^^
منم خنده ام گرفت و گفتم:
-نیما قبلم داشت میومد تو دهنم قشنگ یادمه!! هیچکس تاحالا منو نبوسیده بود تو یهویی اونجوری بوسیدی سکته کردم😅😍
دوتایی خندیدیم…
چند لحظه سکوت شد…بعدش نیما یه جعبه از جیبش در اورد و گفت:
-بارون…امشب یه شب خاصه واسم!! شبی که هیچوقت یادم نمیره هرسال واسش خودمو میکشم:)
با تعجب خیره شدم بهش…
نیما-چون عروسی آرتان اینا امشب بود نتونستم برنامه بچینم…!! ولی امشب یه جورایی عروسیِ ما بود..!!!!
گفتم:
-عروسیِ ما؟!!
با عشق بهم خیره شد و گفت:
-دستتو بیار!!
دستمو بردم سمتش…جعبه رو باز کرد!!
هییی خدا چقدر خوشگله😍
یه دستبند شیک طلا بود:)
نیما واسم بستش و آروم گفت:
-سالگرد ازدواجمون مبارک!!!
نمیتونستم چیزی بگم…بغضم گرفته بود😢
باورم نمیشه…امسالم یادش بود!!
هر سال یادشه…هیچوقت فراموش نمیکنه…
این منم که یادم میره سالگرد بهترین روز زندگیمو💔
با بغض گفتم:
-نیما…!!
چشماش پر اشک شد و گفت:
-جونِ نیما؟!
بغضم ترکید و محکم بغلش کردم:
-خیلی عاشقتم😭😭😭😔❤️
اونم گریه اش گرفت و منو محکم به خودش فشرد…
با گریه ای که بند نمیومد گفتم:
نیما من واقعا نمیخواستم…نمیخواستم اینجوری بشه…نمیخواستم زندگیمون کارش به طلاق کشیده بشه‌…معذرت میخوام😭😭💔
اونم با بغض گفت:
-میدونم دورت بگردم…خودمم خیلی اشتباه کردم زندگیمونو به گند کشیدم…
بهت دست درازی کردم…ببخش منو😔
گریه ام بند نمیومد…بالاخره خودمو خالی کردم…بالاخره تموم شد دوری مون😭
دیگه پیششم…تا زنده ام تنهاش نمیذارم…
تا زنده ام ترکش نمیکنم خدایا دارم قسم میخورم❤️
با بچه هامون یه زندگی جدید میسازیم:)🥲
کمی که آروم شدیم نیما آهسته گفت:
-بهتری؟؟
لبخندی روی لبم نشست و صورتشو بین دستام گرفتم:
-بیشتر از همیشه…خیلی حالم خوبه🙂💞
نیما-معذرت میخوام خانومم…بابت همه چی!!
-منم معذرت میخوام بخاطر اینکه زدمت…
نیما-باشه…دیگه راجع بش حرف نزنیم:)
آهسته خندیدم:
-پس راجع به چی حرف بزنیم؟!
اونم با عشق نگاهم کرد و دستشو روی شکمم گذاشت:
-راجع بچه هامون😍اسمشونو چی بذاریم؟!
خندیدمو گفتم:
-بذار جنسیتشون مشخص شه بعدا فکر میکنیم راجع بش!!
محکم منو به خودش فشرد و گفت:
-باشه^^ صبر میکنیم مشخص بشه!!
بوسه طولانی ای روی پیشونیم زد و آهسته گفت:
-خیلی دوستت دارم بارونم❤️
-منم همینطور:)

#طناز
با کلی بوق بوق توی خیابونا و بدرقه‌ی باحال فامیلای من عروسی هم تموم شد^^
وارد خونه شدیم…میخواستم برم داخل که آرتان سریع بغلم کرد!! گفتم:
-هیییی…بسم الله چیکار میکنی دیوونه سکته کردم😐
خندید و با عشق بهم زل زد:
-دارم از ذوق دیوونه میشم:)❤️
لبخندی زدمو دستامو دور گردنش حلقه کردم:
-عهه.‌..که اینطور^^ منم خیلی خوشحالم😍
پیشونیمو بوسید و آروم منو گذاشت روی تخت:
آرتان-الان وقت یه چیزیه😂
پوکر نگاهش کردم و گفتم:
-خیلی خب بابا نَمیری!! البته چی بگم خب قبلشم اینکارو کردیم لازم نیست الان🤦‍♀️😂
کنارم دراز کشید و خندید:
-شب عروسی یه جور دیگه کیف میده!!
-اها از اون لحاظ…نمیبینی کلی خستم باید برم یه دوش بگیرم آرایشمو پاک کنم موهامو باز کنم صدتا گیره داخلشه…اصلا وقت میکنم؟!
آرتان-کاراتو انجام دادی در خدمتم😐
لبخندی زدم و یهویی بوسه محکمی از لبش گرفتم:
-باشه عشقم💋😍
بلند شدم و گفتم:
-زود میام…
….
یه دوش حسابی حالمو جا اورد…چقدر پاهام درد میکرد چند ساعت تموم با کفش پاشنه ۵ سانتی بودم!!!
داشتم موهامو خشک میکردم که آرتان اومد توی اتاق…
لبخندی روی لبش نشست و از پشت بغلم کرد:)
آرتان-عشقم…خیلی منتظر این روز بودم❤️
نمیدونستم به این همه عشق و محبتش چجوری جواب بدم^^
لحظه به لحظه بیشتر از همیشه محبت میکرد!!
دلم میخواست وجودم توی وجودش حل بشه.‌‌‌‌..
یکی بشیم باهم…
برگشتم سمتش…شروع کرد دیوونه وار بوسیدنم!!
کم کم هلم داد روی تخت و بوسه هاش داغ تر شد💋🔥
آرتان-خیلی عاشقتم…زندگیم:)
محکم دستامو دور کمرش حلقه کردم و به خودم فشردمش:
-من بیشتر❤️
بوسه هاش پایین و پایینتر میرفت و تشنگی منو بیشتر میکرد……..!!!!
.
.
.
#ادامه_دارد


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.