فراخوانی ...

انجمن ایرانی تاریخ
نزاع بر سر ترجمۀ فلسفۀ سیاسی تاریخی؛ پاسخی به نقد جواد طباطبایی بر ترجمه های «دومین رساله درباب حکومت» جان لاک نسخه چاپی RSS
  • نزاع بر سر ترجمۀ فلسفۀ سیاسی تاریخی؛ 
پاسخی به نقد جواد طباطبایی بر ترجمه های «دومین رساله درباب حکومت» جان لاک نزاع بر سر ترجمۀ فلسفۀ سیاسی تاریخی؛
    پاسخی به نقد جواد طباطبایی بر ترجمه های «دومین رساله درباب حکومت» جان لاک

    چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 2:02

    جواد طباطبایی نوشته است ترجمۀ من «از نظر نفهمیدن و بی معنانویسی آیتی است». خب من کنجکاو می شوم ببینم کجا را نفهمیده ام. ایراد نخست وی به انتخاب من برای واژۀ «دولت» است و نیز «دولت مدنی» را او نپسندیده و گفته چنین ترکیبی معنا ندارد؛ اما از پیشنهاد واژۀ فنی مناسب از سوی وی هیچ خبری نیست که بگوید معادل درست این واژگان چیست. سپس او به یک اصطلاح کلیدی لاک اشاره می کند و می گوید من آن را نفهمیده ام و غلط نوشته ام.

     انجمن ایرانی تاریخ به نقل از فرهنگ امروز/ شهرام ارشد نژادگزارش می دهد؛ دکتر جواد طباطبایی در شمارۀ هفتم ماهنامۀ «فرهنگ امروز» مطلبی نوشته و ترجمه های «رسالۀ دوم» از جان لاک را به قول خودش نقد کرده و به جنگ مترجمان رفته است. نام مطلب وی «نعش بی جانِ جان لاک در دست غسالان» است. من به دلیل زندگی در بیرون از ایران با این کار وی به موقع آشنا نشدم. نزدیک به دو سال از انتشار مطلب طباطبایی گذشته و او پاسخی از سوی من دریافت نکرده است. وی بی انصافی کرده و اتفاقاً مرتکب اشتباه شده که نیازمند توضیح است. او اگر مقدمۀ مرا خوانده بود پاسخ ایرادش را درمی یافت و احتمالاً حمله نمی کرد. وی مرا متهم کرده حتی انگلیسی نمی دانم. من البته همیشه از نقد استقبال می کنم، اما ما به هر متنی نمی گوییم نقد. طباطبایی نمی داند نقدنویسی با هجونویسی فرق می کند. او با وجود آنکه سال ها در غرب زیسته آداب حرفه ای آکادمیک آنجا را نیاموخته. از من با کنایه به مترجم آمریکانشین یاد کرده بدون آنکه اسم مرا بنویسد. من در پای کتاب ننوشته ام مترجم آمریکانشین، نوشته ام شهرام ارشدنژاد.

     من می توانستم از کنار این هجونامۀ نامنصفانۀ وی بی تفاوت بگذرم، ولی از آنجا که ما فرهنگ انتقادی نداریم و در عوض فرهنگ صُلب و بستۀ مرید و مرادی داریم، دانشجویان و خوانندگان نمی روند خودشان تحقیق کنند و ببینند آیا طباطبایی درست گفته یا نه، نظر وی را دربست می پذیرند و کار مرا که چند سال برایش زحمت کشیدم نادرست می خوانند چون طباطبایی گفته. گویا وی بسیار دوست می دارد مجتهد خوانده شود، نمی فهمد که مجتهدبازی و مرجع بازی و علامه بازی با معیار فرهنگ انتقادی منافات دارد. کسی همه چیزدان نیست و نمی تواند باشد و اگر کسی چنین ادعایی کرد، می باید دورش را خلوت کرد. این فرهنگ صلب ما ذهن ها را تنبل بار می آورد و همه را پخته خوار می کند، این پخته خواری یکی از مشکلات تاریخی ما است. همه به دنبال مرجع و مجتهد و مرکز ثقل می گردند تا او گره از کار مریدان بگشاید. جای تفکر انتقادی در این سرزمین خالی است؛ به همین خاطر است که پاسخ می دهم ولو دیرهنگام. من در اینجا به دنبال راست کردن آن کجی هستم که طباطبایی و شرکا[1] ساخته اند.

     

       طباطبایی در آن فحش نامه کار مرا بی اعتبار جلوه داده و آن را با کار ناقص کسی به نام محمود صناعی مقایسه و «فارسی صناعی را فارسی درست تری» معرفی کرده است. معنای این گزارۀ قیاسی طباطبایی احتمالاً فقط بر خود وی روشن است. چگونه متنی از یک متن دیگر درست تر است؟ آیا متن من هم درست است اما متن فلانی بیشتر درست است؟ این صفت «درست تر» یعنی چه؟ حالا با ناقص بودن متن صناعی کاری ندارم که یا نتوانست ترجمه را تمام کند یا عمرش وفا نکرد. چون من این گونه می فهمم: متنی که ما می نویسیم به خصوص ترجمه می کنیم، یا درست است یا غلط. چیزی در این میانه وجود ندارد؛ بنابراین طباطبایی می باید می نوشت «متن آن آمریکانشین غلط است». او ایرادهای فنی خود را بر کار من به کتابی انتقادی دربارۀ ترجمه های «شهریار» ماکیاوللی[2] ارجاع داده، آن هم در حد چند سطر از یک زیرنویس (بسیار مختصر)؛ اما وی در این به اصطلاح مقاله اش که مرا مرده شوی خوانده، در واقع از کار کسِ دیگری انتقاد کرده و هیچ ایراد فنی از کار من نگرفته است. او پس از آنکه شخص مرا مسخره کرده، توجه خوانندگان را به آن کتاب حواله داده؛ حالا چرا به من تاخته نمی دانم. ظاهراً به این موجود اصول نقدنویسی را می باید آموخت. اینکه چقدر ذهن یک انسان می باید بیمار باشد که فکر کند حتماً توطئه ای در کار بوده است که یک باره چنین توجهی به لاک شده و چند ترجمه از آن کتاب منتشر شده، وی را می باید تشویق به خواندن رمان دایی جان ناپلئون کرد.

     

       اما طباطبایی در آن مطلب چه گفته؟ او نوشته ترجمۀ من «از نظر نفهمیدن و بی معنانویسی آیتی است». خب من کنجکاو می شوم ببینم کجا را نفهمیده ام. ایراد نخست وی به انتخاب من برای واژۀ «دولت»[3] است و نیز «دولت مدنی»[4] را او نپسندیده و گفته چنین ترکیبی معنا ندارد؛ اما از پیشنهاد واژۀ فنی مناسب از سوی وی هیچ خبری نیست که بگوید معادل درست این واژگان چیست. سپس او به یک اصطلاح کلیدی لاک اشاره می کند و می گوید من آن را نفهمیده ام و غلط نوشته ام. طباطبایی متأسفانه مقدمۀ مرا بر ترجمۀ فارسی نخوانده. آن اصطلاح کلیدی در مفهوم «وضع حاکمیت طبیعت بر زندگی مردم» است؛ یعنی انسان ها نخست در بیرون از جامعه زندگی کردند بدون هرگونه همگرایی و بدون قانون و دولت و حاکمیت؛ هرکس در آن وضعیت در پی نفع و امنیت خویش بود، به هیچ کس پاسخ گو نبود و مانعی هم بر سر راه وی نبود. اگر این اسمش آزادی مطلق نیست پس چیست؟ لاک می گوید این وضع بشر ماقبل همگرایی سیاسی اولیه است که با یک تفاهم (ضمنی یا مکتوب) که من آن را قرارداد اجتماعی[5] نوشته ام (و باز طباطبایی ایراد گرفته ولی پیشنهادی نداده)، مردم جامعه شان را می سازند و همه یا بخشی از آزادی و استقلال خود را به یک نهاد یا یک فرد وامی گذارند تا آن (نهاد یا گروه حاکم یا شاه) نظم و امنیت را برقرار کند. بدین صورت انسان از زندگی در زیر حاکمیت قوانین و شرایط طبیعت بیرون می رود و جامعۀ سیاسی خود را می سازد؛ زیرا مردمان در حال زندگی در زیر حاکمیت قوانین و شرایط طبیعت امنیت نداشتند و هر لحظه قربانی خشونت می شدند، گرچه آزاد بودند.

     

       طباطبایی بر فصل دوم کتاب لاک معتقد است من باید می نوشتم «وضع طبیعی»[6] نه «دربارۀ حاکمیت طبیعت»[7]. من این اسم مرکب را می توانستم «دربارۀ وضع حاکمیت طبیعت» هم بنویسم که باعث کج فهمی نشود، ولی چون به عبث فکر کردم خواننده مقدمه را می خواند سپس به کتاب رجوع می کند، نگران کج فهمی نبودم (خیال باطل که می گویند یعنی همین). نزاع بر سر این اصطلاح کلیدی است که چه ترکیب فارسی مناسبی برای آن بسازیم. کلمه ای که لاک در این ترکیب به کار برده (Nature) در واقع اسم است نه صفت؛ در نتیجه آن را به فارسی می باید «طبیعت» نوشت، «طبیعی» نباید نوشت. هنگامی که ما می نویسیم طبیعت، یک سیستم یا چهارچوب و یا یک ساختار با قوانین و شرایط خاص خود در ذهنمان متبادر می شود. منظور لاک کاملاً روشن است که او دارد دربارۀ حاکمیت قوانین طبیعت بر زندگی انسان ها سخن می گوید نه «وضع طبیعی» که این آقایان ازجمله صناعی نوشته اند. به همین دلیل من بر فصل دوم کتاب نوشته ام «دربارۀ حاکمیت طبیعت». طباطبایی پنداشته بود من معنای کلمۀ State را نمی دانسته ام و به جای وضعیت نوشته ام حاکمیت. غافل از اینکه واژه را می باید در بطن متن فهمید و ترجمه کرد نه آنکه صرفاً فرهنگ لغت را باز کنیم و معادل یابی کنیم، بعد به قول طباطبایی فکر کنیم فیل هوا کرده ایم. در این باره هم صناعی اشتباه کرده، هم عضدانلو و هم شخص طباطبایی؛ این آقایان مفهوم صفت[8] را با اسم[9] اشتباه گرفته اند. وزن و بار معنایی آن ترکیب بر «طبیعت» استوار است نه بر «وضعیت».

     

       اینک بپردازیم به تفکیک واژه های «دولت» و «حکومت»؛ موضوع دیگری که طباطبایی حساسیت بسیار به آن نشان داده است. وی می گوید من به جای دولت باید می نوشتم حکومت. می پرسم فرق دولت و حکومت در چیست؟ دولت را طباطبایی و دیگران در مقابل واژۀ State به کار می برند. من نمی دانم اصرار این آقایان بر سر این تفکیک در زبان «فارسی» چیست. آیا این تفکیک بر سر تجربۀ نظام سیاسی ایران است؟ خب جمهوری اسلامی که در زمان لاک وجود نداشت. آیا این ها از مفهوم و بارِ تاریخی واژگان غافلند؟ واژگان تاریخی را که نباید در معنای مدرن آنان سنجید، به ویژه وقتی داریم یک متن تاریخی می خوانیم. در دورۀ لاک تفاوتی میان مفهوم دولت و حکومت وجود نداشته است، نخست وزیر یا صدراعظم به نیابت از شاه کشور را اداره می کرده و شاه نه نماد بلکه خود قدرت و حاکمیت و حکومت و دولت بود؛ کاملاً در مفهوم عینی کلمه: او مافوق قانون بود، قانون برای رعایا بود.

     

       اتفاقاً رسالۀ یکم لاک بر دولت (حکومت) در مقام نقد نظریۀ مشروعیت الهی حکومت شاه بود. انگیزۀ اولیه و مقدماتی لاک بر نوشتن این دو رساله، یافتن راهی برای تقسیم قدرت میان شاه و مردم (رعایا) بوده است. وی حاکمیت مطلق شاه را برنمی تابید و با یاری جستن از الهیات مسیحی (پروتستان) به نقد تئوری رابرت فیلمر[10] در مقام مُبلّغ نظریۀ مشروعیت الهی شاه پرداخت. وی سپس رسالۀ دوم را نوشت تا توضیح دهد چگونه امر تقسیم قدرت میسر است و این امر هیچ دشمنی با امر قدسی ندارد. جالب است که برخی از متخصصان لاک در غرب معتقدند وی رسالۀ دوم را پیش از رسالۀ یکم نوشت.

     

    نقش و معنی «دولت» در متون معاصر فارسی

     

       من از آنجا که آمریکانشین هستم شاید از پیشرفت های خیره کنندۀ زبان فارسی غافلم. آقایان و خانم های فیلسوف سیاسی ایرانی بفرمایند: این تفکیک دولت از حکومت چرا هست؟ البته من خودم در پی پاسخ به این پرسش گشته ام. به کتاب بسیار سودمند دکتر حسین بشیریه، «آموزش دانش سیاسی[11]» مراجعه کردم. بشیریه در فصل دوم، تعاریف اصطلاحات سیاسی را به دست می دهد؛ او نیز قائل به این تفکیک است. بشیریه در تعریف دولت می نویسد: «دولت عالی ترین مظهر رابطۀ قدرت و حاکمیتی است که در همۀ جوامع وجود داشته است. در اینجا مفهوم دولت را به معنایی گسترده تر از نهادهای قانون گذاری و اجرایی حکومت به کار می بریم.»[12] آیا گزارۀ دوم در نقل قول بالا اصلاً معنی می دهد؟ همو در صفحۀ ۳۰ در تعریف حکومت می نویسد: «حکومت هم به معنی عمل حکم راندن و هم به معنی مجموعه نهادهای مجری احکام به کار می رود و ازاین رو نسبت به مفهوم انتزاعی تر دولت، مفهومی عینی تر است.» بعد توضیح می دهد «کارویژه های اصلی حکومت، وضع قوانین و اجرای آن هاست». پرسشی که به ذهن من می رسد این است: پس دولت چه کار می کند؟ این تفکیک انتزاعی و عینی بودن دولت و حکومت از یکدیگر بر من روشن نیست، نه معنایش، نه علتش و نه علیتش (به خصوص در زبان فارسی که به طور طبیعی و ذاتی حوزۀ معنایی واژگانش در یکدیگر تداخل می کنند). متأسفانه بشیریه معادل انگلیسی این واژگان را در زیرنویس ننوشته تا بدانم او دربارۀ چه می گوید. آیا این تفکیک مخصوص متفکران ایرانی است یا فرنگیان نیز قائل به این تفکیک هستند؟ در این صورت سندش و ارجاعاتش و منابعش کجاست؟ بشیریه این اطلاعات را به ما نمی دهد. نسخۀ در دست من چاپ سوم با ویرایش تازه است. البته آوردن این اشاره اینک لازم است که بشیریه این کتاب را در پرتو مباحث مدرن علم سیاست نوشته است. همچنان از هدف من در تبیین یک متن درست تاریخی در زبان فارسی احتمالاً کمی دور است و این مطلقاً اشکالی نیست که حتی آن را به بشیریه نسبت بدهم. ما فرهنگ تاریخی فلسفۀ سیاسی نداریم.

     

       بشیریه هم نام کتاب های لاک را این گونه می نویسد: «دو رساله در باب حکومت»[13] و معتقد است لاک «نظریۀ حقوق طبیعی افراد را برای تشکیل جامعۀ سیاسی مبتنی بر اجماع و رضایت به کار گرفت». می بینیم بشیریه هم واژۀ «جامعۀ سیاسی» را به کار می برد. این مثال را آوردم چون طباطبایی با کلمۀ «جامعه» هم در متن لاک مشکل دارد. طباطبایی ایراد دیگری از من گرفته، اینکه چرا در متن فارسی «قرارداد اجتماعی» نوشته ام. خب ببینیم بشیریه چه می گوید: «مفهوم اصلی قرارداد اجتماعی در نظریۀ او (لاک) اساساً دربارۀ مسئولیت و محدودیت اختیارات حکومت (تو بخوان دولت)[14] در مقابل حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی بود.»[15] قصد من اینجا البته یارگیری نیست. چنان که نشان دادم بشیریه هم از انتخاب من بر سر نام گذاری کتاب ممکن است خشنود نباشد. من در طول متن کتاب بشیریه نشان خواهم داد که وی چگونه نام های «دولت» و «حکومت» را در جای یکدیگر به کار می برد آن هم به تناوب. این کار را می کنم تا نشان دهم در میان این واژگان تفاوتی محتوایی آن هم به شکل بنیادین و ماهوی نیست، به خصوص در زبان فارسی. طباطبایی و شرکا بحث را به شکل بی دلیلی پیچیده می کنند، اگرنه این مباحث اصلاً پیچیده نیستند.

     

       بشیریه در فصل پایه ها و چهره های دولت در هنگام بحث بر سر موضوع حل کشمکش ها و منازعات مطلب بسیار جالبی می نویسد. «... هنجارها همان نظام حقوقی و قواعد و قوانین آن هستند. از یک دیدگاه، حکومت همان مجموعۀ قوانین حاکم در یک جامعه است که برای جلوگیری از بروز منازعات و حل آن ها تعبیه شده اند. از همین دیدگاه حقوق و نظام حقوقی پاره ای از سیاست و دولت است.»[16] ببینید نویسنده که قائل به تفاوت انتزاعی میان این دو نام است هر دو را در دو گزارۀ به هم پیوسته که معنای یکدیگر را تکمیل می کنند به کار برده است و اتفاقاً هر دو متضمن مفهوم عینی هستند. حالا اگر من و شما جای این دو واژه را در این دو گزاره عوض کنیم آیا تغییری در معنی حاصل می شود؟ او در صفحۀ بعد زیر عنوان دستیابی به اهداف کلی حکومت به سومین کارویژۀ عمومی دولت ها می پردازد. می نویسد: «اهداف کلی حکومت ها معمولاً با اهداف کلی جامعه پیوند دارد و این اهداف ممکن است در ادوار و اعصار متفاوت، اشکال مختلفی پیدا کنند؛ مثلاً هدف اصلی جامعه در عصر ایمان دستیابی به رستگاری بود، اما انسان عصر مدرن دیگر دغدغۀ رستگاری اخروی ندارد و به جای آن به رفاه دنیوی می اندیشد. طبعاً در عصر ایمان دولت نمی توانست از اهداف اصلی فرد و جامعه فاصلۀ بسیاری بگیرد و مجبور بود به نحوی به تحقق آن ها یاری رساند.»[17] در کتاب بشیریه مثال ازاین دست فراوان است. آوردن همین دو نمونه کافی است تا نشان دهم تفاوت انتزاعی میان معنای دولت و حکومت آن گونه که او قائل است (در فارسی) به واقع وجود ندارد. شما نمی توانید مفهوم جدید دولت را به یک متن تاریخی به مانند متن لاک نسبت بدهید، این کار اسمش ترجمۀ مکانیکی است و همیشه جواب نمی دهد.

     

    اینک ببینیم طباطبایی در متون خویش چه کرده است.

     

       به نظرم این طور می رسد که وی می خواهد زبان فارسی را به سطح زبان های اروپایی در حوزۀ فلسفۀ سیاسی برکشد و بالا ببرد آن هم بدون تجربۀ تاریخی اش. من با این نظر وی (به ناگزیر) موافقم، ولی باید متوجه باشیم زبانی که می سازیم زبانی ساختگی و تصنعی خواهد بود، چراکه بستر تاریخی و تجربی نخواهد داشت ولی گزیری هم از آن نداریم. امیدوارم روزی ما به یک تفاهم جامع در حوزۀ زبان فلسفۀ سیاسی دست پیدا کنیم، این یکی از ضرورت های ما هست. این کار نه به تنهایی از من ساخته است و نه از طباطبایی.

     

       کتابی که از طباطبایی می خوانم نامش این است: «دیباچه ای بر نظریۀ انحطاط ایران[18]». او دربارۀ انحطاط تاریخی سخن می گوید. انحطاط تاریخی یعنی چه؟ تمدن ایرانی چه اشکالی دارد که وی آن را منحط می شناسد؟ در این باره دو نگاه فلسفی وجود دارد، یکی نگاه به ذات است و دیگری نگاهی نسبی و قیاسی میان دو پدیده است. اتفاقاً در نگاه به ذات تمدن ایرانی انحطاطی در کار نیست، این سیستم در ذات خویش بیش از سه هزار سال زیسته، چگونه می توان گفت اشکال دارد؟ این اتفاقاً یک بستۀ سه هزارسالۀ[19] کامل و بی نقص است، درست به مانند یک قطعۀ آوازی و ترانۀ سنتی است. این ترانه ها عمری چندصدساله دارند و نسل به نسل تراش خورده اند تا به زیباترین شکل هنری خود رسیده اند. میراث گذشتگان اتفاقاً کامل است. مسئله بر سر نکتۀ دوم است؛ نگاه قیاسی که مشکل را کشف یا تعریف می کند، آن هم در نسبت با پدیده ای ضد خویش. یک دینامیسم و یک دیالکتیک در این بحث وجود دارد؛ یعنی هنگامی که ما با تمدن های ناآشنا و غریبه روبه رو می شویم آن هم در مقام تقابل، درست در شرایطی که آن تمدن ها از تمدن ما قوی ترند و ما را مقهور خویش می سازند، این دیالکتیک شکل می گیرد. موضع طباطبایی از این زاویه است که البته درست است. اگر برخورد با تمدن غرب نمی بود ما همچنان می توانستیم با آن سنت سه هزارساله بدون تنش زندگی کنیم. اگر ما با دارویی به مانند پنی سیلین روبه رو نمی شدیم و آمار مرگ ومیر کودکان همچنان بالا می ماند یا کیفیت بهداشتی زندگی مان بالا نمی رفت همچنان مرگ زودرس را خواست خدا می پنداشتیم، این مرگ ها را همه مان می پذیرفتیم و هیچ مشکلی نمی داشتیم. وقتی آن ها در برابر تیر و کمان ما سُرب داغ پرتاب می کنند همۀ معادلات به هم می ریزند که ریختند. از اینجاست که واژۀ انحطاط معنی پیدا می کند، چون ما در موضع ضعف ایستاده ایم. بنابر این دامنۀ بحث طباطبایی صرفاً قیاسی است، از همین روی علی رغم ادعای خویش که می گوید تاریخ ایران را نمی باید بر اساس تاریخ غرب تقسیم بندی کرد، وی ابزارها و روش های تفسیری آنان را می پذیرد و در تفسیر تاریخ ایران به کار می برد (تاریخی که ظاهراً از جنس دیگری است). این اسمش تناقض ماهوی در گفتار و کردار است.

     

       او در فصل دوم کتاب، طرح نظریۀ دولت را به دست می دهد. طباطبایی «دولت» را مقابل State می گیرد و این را هم بارها تکرار می کند، توضیح هم نمی دهد چرا. وی معتقد است دولت به معنای دقیق و رایج آن در علوم اجتماعی از نظام سیاسی ایران غایب بود.[20] او این نکته را مفروض دانسته و پیوسته در کتابش تکرار می کند و بر پایۀ این فرض جلو می رود. به ما نمی گوید این علوم اجتماعی غربی است یا ایرانی (اگر فرض بگیریم نسخۀ ایرانی این علوم وجود دارند). وی این نکته را به اروپای سده های میانه هم سرایت می دهد و از نویسندگان غربی نقل می کند که آنان نیز معتقد هستند مفهوم دولت را نمی باید با نهادهای سیاسی سده های میانه اشتباه گرفت. در اینجا روشن است که وی دارد نظر غربیان را تکرار می کند و آن را به تاریخ ایران هم سرایت می دهد؛ بنابراین، آن علوم اجتماعی مورد نظر وی غربی است. اینک پرسش این است که چگونه از این ابزار غربی در تبیین تاریخ ایران استفاده کنیم و در پی معنی «دولت» بگردیم. این پرسشی است که می باید طباطبایی بدان پاسخ دهد.

     

       طباطبایی البته معتقد است مفهوم دولت چندان روشن نیست. وی دولت را «پرابهام ترین مفاهیم تاریخی و علوم اجتماعی می داند».[21] او بر این باور است که نظام حکومتی صفوی را می توان صورتی از دولت دانست به مانند آنچه در تاریخ خاور باستان وجود داشت. این نکته یعنی پوشاندن همۀ تاریخ ایران چه دورۀ اسلامی و چه پیش از آن در زیر چتر نظام سیاسی ایران که عناصری از مفهوم دولت (اندیشۀ انتزاعی ایرانشهری) در ذات خود نهفته داشته بود. طباطبایی جواز استفاده از واژۀ دولت را می دهد و البته می گوید این دولت با «دولت ملی» تفاوت می کند؛[22] یعنی می گوید از یک سو این واژه را نباید در تاریخ (چه ایرانی، چه غربی) به کار برد و از سوی دیگر می توان، فقط کافی است موضعمان را نسبت به «دولت» روشن کنیم. البته شاید بتوان این دو تیپ دولت را به دولت قدیم و دولت جدید تقسیم کرد.

     

       طباطبایی تاریخ ایران را از آغازش سیاسی می داند. وی می گوید از همان آغاز، نظام شاهنشاهی در آن بنا شد. او به هگل استناد می کند و می نویسد: «هگل ایرانیان را نخستین قوم تاریخی و ایران زمین را نخستین دولت شاهنشاهی (رایش) می داند.»[23] او این گزاره را در تأیید گزارۀ خویش آورده و آن را به عنوان یک اصل حقیقی پذیرفته و انتظار دارد ما هم آن را بپذیریم. وی شبهه ای بر رأی هگل روا نمی داند. طباطبایی هنگامی که از تاریخ ایران زمین می نویسد و نیز وقتی به هگل استناد می کند واژۀ دولت را به کار می برد و نظام شاهنشاهی ایرانی را دولت می داند. وی شاهنشاهی را «دولتِ دولت ها» معرفی می کند. او اندیشۀ ایرانشهری را در تاریخ باستان ایران مولد «دولت» می داند و در طول این بحث به واژۀ حکومت اشاره ای نمی کند. وی سپس اعلام می کند البته این اندیشه در دورۀ اسلامی فراموش شد. می بینید که وی دولت را در مفهومی و جایی در تاریخ به کار می برد که مفهوم ملت و ملیت و هویت ملی هنوز تعریف نشده بودند. درحالی که این مفاهیم برای طباطبایی مجوز استفاده از واژۀ دولت را صادر می کنند بنابراین بنیادین هستند. طبق نظر وی دولت مبین هویت ملی است؛ یعنی می باید ملتی باشد تا دولتی شکل بگیرد. از سوی دیگرش هم وی معتقد است وجود دولت می تواند ملت ساز باشد؛ اما این ها مفاهیمی هستند که در عصر مدرن مقدماتی[24] در غرب (هم عصر صفوی) زاده شدند. طباطبایی گزارۀ مهمی می نویسد: «تا زمانی که دولتی ملی ایجاد و پیدا نشده باشد پیدایش ملت را نمی توان توضیح داد، زیرا اصل در دولت ملی، دولت است و نه ملت.»[25] اما وی در جای دیگری می گوید: «هویت ملی ایرانی نتوانست دولت خود را ایجاد کند.»[26] این گزاره البته ناقض گزارۀ پیشین است؛ یعنی ملت با آگاهی بر هویت ملی خویش می باید دولت ملی را می ساخت. درحالی که وی در گزارۀ نخست می گوید دولت ملی است که ملت را می سازد نه برعکس. از سوی دیگر وی آن گزارۀ مستند به رأی هگل که ایرانیان اولین دولت شاهنشاهی را در تاریخ بنا کردند هم بی اعتبار می کند. مگر آنکه تصور کنیم دولت ملی یک چیز است و دولت شاهنشاهی چیزی دیگر؛ بنابراین آیا دولت شاهنشاهی state نیست؟ اگر نیست استناد طباطبایی به تاریخ ایران در یافتن رد تاریخی دولت (state) در آن برای چیست وقتی خودش موضع خویش را نقض می کند؟

     

       او همان طور که دیدیم نظام شاهنشاهی را در تاریخ ایران باستان تا آن هنگامی که اندیشۀ ایرانشهری وجود داشت و زنده بود آن نظام را دولت می داند. ظاهراً وی اندیشۀ ایرانشهری را معادل مفهوم ملت گرفته است که چنین گزاره ای صادر می کند. می بینیم که دامنۀ نفوذ معنایی «دولت» چقدر وسیع است و این خود برآمده از مشکل پرابهام بودن مفهوم دولت است که طباطبایی هم بدان اشاره کرده است. من نشان خواهم داد که این مشکل در زبان انگلیسی هم وجود دارد؛ پس این همه مُلانُقَطی برای چیست؟

     

       اما پرسش نهایی من آن است که چرا طباطبایی دولت را معادل State گرفته است؛ زیرا آن توضیحاتی که وی می دهد مبنی بر وجود یک هویت ملی و ساختن یک دولت ملی به معنای مشارکت مردم در ساختار سیاسی است، بنابراین دولت را می باید معادل Republic دانست، مثل دولت شهرهای یونان (ظاهراً بر سر واژۀ دولت شهر نیز می باید مناقشه کرد). اما واژۀ منتخب طباطبایی به معنای «کشور» و «استان» نیز هست. مفهوم کشور شامل همۀ عناصر سازندۀ آن است، یعنی مجموعۀ مردم، فرهنگ مشترک، زبان(های) مشترک، اقتصاد، جغرافیا، بافت اجتماعی و سیاسی جامعه و در نهایت دولت به عنوان نماد تمرکز مؤثر قدرت کشور را می سازند؛ بنابراین دولت را می توان به درستی در زیرمجموعۀ State دانست.

     

    نگاهی به متون تاریخی سیاسی فارسی

     

    دکتر ماشاءالله آجودانی در کتاب «مشروطۀ ایرانی» می نویسد:

     

     تا پیش از نهضت مشروطیت، در دوران استبداد قاجار هیچ زمینه ای برای پیدایی و تشکل احزاب سیاسی وجود نداشت. نیروی متشکل سیاسی غیرروحانی که بتواند نقش اپوزیسیون دولت و در معنای عام آن حکومت را به عهده بگیرد در میان نبود، چنین نقشی عملاً به عهدۀ روحانیون بود. تقسیم قدرت اجتماعی دو سو داشت، یا در حیطۀ اقتدار دین بود یا در حیطۀ اقتدار سلطنت که در معنای عام از آن به «دولت» تعبیر می شد. از نهادها و سازمان های کارآمد جامعۀ مدنی خبری نبود، به همین جهت از شاه و صدراعظم و وزرایش به رؤسای دولت و از مراجع و مجتهدان به رؤسای ملت تعبیر می شد. «ملت» در معنای شریعت، دین و آیین و گاه در معنای پیروان دین و آیین و «دولت» در معنای سلطنت، حکومت و عوامل آن.[27]

     

       به روشنی می توان دید آجودانی دولت و حکومت را در بستر تاریخی خود همسان می داند، تنها معتقد است حکومت در مفهوم عام دولت است یا برعکس؛ یعنی اگر ما کلی و نادقیق سخن بگوییم، می توان واژۀ حکومت را به جای دولت به کار برد و دولت را نیز به جای حکومت. وی تقسیم بندی دیگری از قدرت نشان می دهد که بسیار مهم است. آجودانی می نویسد: «دستگاه قضایی، ثبت املاک و قراردادها و رسیدگی به مرافعات حقوقی و صدور احکام مربوط به آن در اختیار رؤسای ملت یعنی روحانیون بود و حکومت سیاسی از آن دولت.»[28]

     

       اینک ببینیم مفهوم ملت به چه معنا بوده است. شناخت مفهوم کهن ملت برای ما مهم است، زیرا طباطبایی معتقد است دولت، ملت را می سازد. وی نظری را که دارد تکرار می کند. بر پایۀ مفهوم مدرن دولت است که نیازمند مفهوم مدرن ملت نیز هست، مفهومی که در تاریخ ایران حتی در دورۀ نهضت مشروطه وجود نداشت. در غرب نیز مفهوم مدرن ملت تازه است و به مدرنیسم آنجا تعلق دارد. جان لاک متعلق به دورۀ مقدماتی مدرن تاریخ اروپا است. نشان دادن این تقارن تاریخی میان دورۀ لاک با تاریخ ایران پیش از مشروطه لازم است. حال ببینیم مفهوم ملت در ایران دورۀ قاجاریه و دورۀ صفویه چه بوده است. آجودانی بر اساس متون تاریخی به جای مانده به تعریف واژۀ ملت می پردازد و نشان می دهد که با فهم امروزین ما کاملاً متفاوت و بی ربط بوده است. ملت به معنای معتقدین و باورمندان به یک دین بوده است. در ایران قدیم چهار دین به رسمیت شناخته می شدند: اسلام، یهود، نصارا و مجوس؛ مؤمنان به این ادیان را ملت می دانستند. وی از کتاب شهرستانی (الملل و النحل) نقل می کند که «صاحبان دین ها و ملت ها (شریعت ها)، مسلمانانند و یهود و نصارا و مجوس و اهل رأی های کج و هواهای باطل، فلاسفه اند و دهریه و صائبه و پرستندگان ستاره ها و بتان و براهمه». شهرستانی دو اصطلاح برای این دو گروه از مردم دارد، یکی اهل الدیانات و الملل مربوط به گروه نخستین است و دیگری اهل الاهواء و النحل برای دومین گروه.[29]

     

       آجودانی تفاوت معنایی امت و ملت را نیز نشان می دهد و می گوید امت برای مردمان با سوابق فرهنگی، زبانی و نژادی به کار می رفت، می گفتند امت هند، امت عرب، امت عجم و امت روم؛ و هنگامی که مقصودشان اشاره به دین و آیین و شریعت آنان بود می گفتند ملت، مانند ملت مسلمان، ملت یهود، ملت مجوس و ملت نصارا. آجودانی معتقد است این مفهوم از ملت تا اندکی پس از نهضت مشروطه نیز وجود داشت، در واقع مفهوم تازۀ ملت -آنچه ما در ذهن داریم- از دوران پهلوی رواج یافته است.

     

    شیخ ابراهیم زنجانی در گزارش ارزنده اش دربارۀ آغاز انقلاب مشروطه و در بحث انتقادی ای که از دولت و ملت در دورۀ استبداد قاجار به دست می دهد، به حد و حدود و کاربرد عام مفهوم تاریخی این دو کلمه (دولت و ملت) چنین اشاره می کند: «بدبختانه دولت ایران به واسطۀ فاجعۀ استبداد، عبارت بود از دو نفر شاه و صدراعظم و نفوذ زنان و خلوتیان و چند نفر درباریان؛ و ملت هم عبارت بود از رؤسا و آقایان علما که به هر وسیله اسم و شهرتی پیدا نموده و ملجأ شده بودند.»[30] از نگاه شیخ ابراهیم زنجانی دولت و ملت یعنی درباریان و آخوندها.

     

       آجودانی به دقت می نویسد: «این مفهوم از ملت و ملازمت آن با معنای شریعت، دین و توسعاً پیروان دین و این مفهوم از دولت، در کاربرد اصطلاحی آن، به معنای سلطنت و قدرت حکومت، اصلی ترین و اساسی ترین مفهومی است که در تاریخ دوران اسلامی از این دو کلمه استنباط می شد.»[31] وی سپس چند نمونه می آورد.

     

    *«کار جهان بر پادشاهان و شریعت بسته است و دولت و ملت دو برادرند ... و از یکدیگر جدا نباشند» ؛ از ابوالفضل بیهقی

     

    *«به وقت دولت سامانیان و بلعمیان     / چنین نبود جهان، با نهاد و سامان بود»؛ از کسایی مروزی

     

    *«یمین دولت و دولت بدو گرفته شرف / امین ملت و ملت بدو گرفته جمال»؛ از عنصری بلخی

     

       آجودانی به خوبی نشان می دهد که در متون تاریخی ما ملت و دولت را نمی باید به مفهوم nation و state به کار گرفت. وی از کتاب «سلوک الملوک» نوشتۀ فضل الله بن روزبهان خُنجی در توضیح اینکه چرا شریعت الهی را دین و ملت می نامند، نقل می کند: «ازآن جهت آن را دین گویند که احکام او تدوین یافته و خداوند اصول و فروع آن را در کتاب مجید وحی فرموده و پیغمبر قواعد و اصول آن را تلقین و تعلیم امت فرموده و بدان اعتبار که خلایق بر آن اجتماع نموده اند و موجب اجتماع الفت امت گشته، آن را ملت گویند.» آجودانی این متن را تشریح می کند و می نویسد: چون صورت تدوین یافتۀ شریعت الهی دین نام دارد و این شریعت خلایق را به دور هم گرد می آورد تا به یکسان به دستورات آن عمل کنند، به اجتماعات و گردهمایی آن مؤمنان، ملت می گفتند.[32]

     

       میرزا ملکم خان به نخستین توسعۀ واژۀ ملت اشاره می کند که آرام آرام در دوران پس از انقلاب مشروطه رواج یافت. ملک الشعرای بهار در جلد سوم «سبک شناسی» این سخن ملکم خان را از کتاب «رفیق و وزیر» نقل می کند: «شصت سال است که اولیای دولت ایران در صدد اخذ تنظیمات فرنگ می باشند ... و به جهت ترغیب ملت از هیچ قسم گذشت و هیچ نوع مشقت گریزان نبوده اند ...» بهار اعلام می کند این نخستین بار است که ملت را به معنی «مجموع رعایا» به کار می برند، قبل از این ملت به معنای شریعت یا پیروان شریعت بوده است.[33]

     

    اینک به لاک نظری می افکنیم.

     

    لاک در نوشته های متأخر خویش که به متون کلاسیک لیبرالیسم شهرت یافته اند، معتقد به قداست دارایی خصوصی، مالکیت شخصی، دولت کوچک و نگاه بالقوۀ مظنون به قدرت است. ما اگر ادعای طباطبایی را بپذیریم آیا می توان «دولت کوچک»  Minimal Government را «حکومت کوچک» نوشت؟ یا آنکه بنویسیم دولت حداقلی و یا حکومت حداقلی؟ لاک شاهد اعدام پادشاه چارلز اول بود هنگامی که ۱۷ سال داشت. دولتی که پس از آن به وجود آمد سلطنتی نبود و خاصیت و عناصرRepublic  داشت. طباطبایی و شرکا بر این باورند که می باید Government را به حکومت ترجمه کرد. خب، می پرسم a Republican Government را چگونه می باید به فارسی نوشت؟ اگر بنویسیم «یک دولت جمهوری» چقدر با «یک حکومت جمهوری» فرق می کند؟ کرامول دولت جمهوری برپا ساخته بود و اتفاقاً لاک یکی از طرف داران وی بود. لاک شاهد و ناظر سیستم سیاسی تازه ای بود که شکل گرفته بود و حکومت می کرد.

     

       در زبان انگلیسی واژۀState  دامنۀ معنایی وسیعی دارد؛ این هم به معنای وضعیت و موقعیت یک چیز یا یک پدیده است، هم به معنای کشور است، هم به معنای دولت است، هم به معنای استان است. این واژه را می باید بنا بر متن و زمینه ای که به کار رفته معنی کرد، آن را می باید در پرتو متن فهمید و برایش معادل فارسی برگزید. در این صورت، ما ترکیب the separation of state and Church را چگونه می باید بنویسیم؟ آیا بنویسیم جدایی دین از سیاست؟ آیا بنویسیم جدایی دین از حکومت (افراد)؟ آیا بنویسیم جدایی دین از دولت؟ ما واژۀ سیاسی State Government را در بافت سیاسی فدرال آمریکا چگونه می باید بفهمیم؟ آیا بر طبق نظر طباطبایی و شرکا می باید بنویسیم دولت حکومت یا بنویسیم حکومت دولت؟ بنویسیم حکومت استان یا بنویسیم حکومت استانی یا دولت ایالتی؟ آیا این ترکیب شامل حکومت کدخدای فلان ده هم می شود؟ چون این آقایان می گویند حکومت از آن مردم است، یعنی مردم هستند که حکومت می کنند؛ در این صورت می باید نوشت حکومت روحانی یا حکومت احمدی نژاد. اما در ادبیات سیاسی آمریکایی State Government هم یک Republic است درست به مانند Federal Government. آمریکاییان منظورشان این نیست که بگویند حکومت ریگان (هرکس دیگری) بر کالیفرنیا یا کل کشور، بلکه این حکومت دولت ریگان است نه الزاماً شخص ریگان، گرچه امضای او در چنان مقامی ملاک قانون بوده است. ریگان و باقی رؤسای دولت نمایندگی حزبشان را می کنند. در واقع این حزب است که حاکم می شود و ریگان و امثال وی منویات حزبشان را دنبال می کنند و سیاست گذاری می کنند. ما اگر در متنی به هنگام ترجمه به این گزاره برخوردیم The King’s Person belongs to the State آن را می باید چگونه بنویسیم؟ آیا بنویسیم «تن و جان شاه به دولت تعلق دارد» یا بنویسیم «تن و جان شاه متعلق به کشور است»؟ کدام؟ در اینجا من به نبوغ طباطبایی نیاز دارم تا تکلیف مرا روشن کند.

     

       جالب است ما اگر به دانشنامۀ ویکی پدیا رجوع کنیم بر درآمد یا مدخل State (Polity) در معنای یک هستی سیاسی می نویسد: آن یک اجتماع سازمان یافتۀ سیاسی است که در زیر یک سیستم از دولت قرار می گیرد یا به سر می برد ... سپس می نویسد: واژۀ state می تواند به شاخه هایی از دولت عرفی (سکولار) در دل یک کشور (state) تلقی شود ... و باز ادامه می دهد که سخن گویان آمریکایی زبان انگلیسی اغلب واژۀ state را با government مترادف می گیرند. این هر دو را به گروه سیاسی سازمان یافته ای اطلاق می کنند که بر یک محدودۀ خاص حکومت می کند.[34] در آنجا آنان این واژه را کاملاً برخلاف نظر طباطبایی و شرکا معنی می کنند. آن سخنی که به اجمال در متون سیاسی غربی می نویسند آن است که مفهوم مدرن state میان 200 تا 500 سال عمر دارد که این شامل عصر و زمانۀ لاک نیز می شود. اما بیش از این نمی توان به عقب رفت که تاریخ ایران باستان را با آن اندیشۀ ایرانشهری به دولت شاهنشاهی آن گونه که مورد نظر طباطبایی است تعبیر کنیم، زیرا مفهوم ملت با آنچه ما در نظر داریم یکی نبوده است. در اینجا یک تعریف سادۀ دیگر را می آورم که می گوید دولت (government)  آن نهاد و قدرت سیاسی است که کشور (state) را اداره می کند.[35]

     

       در زبان انگلیسی و در ساخت و بافت سیاسی آمریکا دولت در سه نوع وجود دارد و دارای یک ساختار هرمی است: دولت فدرال[36]، دولت ایالتی[37] و دولت محلی[38] (شهرداری). در ساخت سیاسی آمریکا که به درستی یک Republic است همۀ ارکان قدرت بخشی از دولت محسوب می شوند؛ یعنی مجموعۀ سه قوۀ قانون گذاری[39] و اجرایی[40] و نیز دادگستری[41] بدنۀ دولت فدرال را می سازند. رئیس جمهور به تنهایی بر سر همۀ دولت نیست؛ مفهوم تقسیم قوا یعنی همین. این سه قوه قدرت موازی و برابر دارند و پیوسته در کار یکدیگر دخالت می کنند (به خصوص مقننه و مجریه). من این نکته را نیز در مقدمه ام بر ترجمۀ کتاب لاک توضیح داده ام و نیز در مقدمه ای که بر قانون اساسی آمریکا نوشته ام به تفصیل بر نفوذ لاک در جامعۀ آمریکا برای تعریف و ساختن دولت جدید (پس از استقلال) تأکید کرده ام. در آن متون اصلی، همه جا صحبت از Government است، این اصطلاح به معنای نیروی متمرکز اجرایی قوانین زاییده شده در مجلس و نیز احکام صادرشده از دادگاه عالی فدرال است؛ زیرا آن احکام نیز حکم قانون می گیرند و رئیس جمهور موظف به ادای احترام و اجرای آن احکام است.

     

     بنابراین، بر اساس مدل آمریکا دولت و حکومت هر دو به یک معنی هستند. در ادبیات سیاسی آمریکا واژه ای که به کار می رود Government است و آن ها از این واژه مقصودشان صرفاً افرادی که حکومت می کنند، نیست، بلکه دیوان سالاری هم هست. واژۀ رئیس دولت به چه معناست؟ رئیس دولت صرفاً به معنای رئیس افراد مسئول نیست، بلکه رئیس سازمانی هم هست، یعنی مجموعۀ دیوان سالاری کشور. یک اصطلاح دیگر نیز در آمریکا برای رئیس جمهور به کار می رود:The Chief Executive Officer؛ واژۀ رایج فارسی برای آن «مدیرعامل» است که البته در بخش خصوصی به کار می رود؛ اما این واژه متضمن یک معنای روشن است که می باید از رئیس جمهور در سنت سیاسی آمریکا انتظار داشت، زیرا مدیرعامل بر طبق آیین نامۀ سازمانی کار می کند، هیچ اختیاری بیش از آن آیین نامه ندارد. در سطح کشوری آن آیین نامه در واقع قانون اساسی است.

     

       ظاهراً آنچه طباطبایی و شرکا منظورشان از «دولت» است دیوان سالاری است. این یک واژۀ فارسی بسیار دقیق است که به درستی در متون تاریخی و سیاسی ایران به کار می رفت. آن تفکری که می گوید دولت را می باید مقابل State گذارد، احتمالاً منظورشان دیوان سالاری است. دیوان سالاری با دولت فرق می کند. دیوان سالاری به معنای دستگاه اجرایی فرمان های شاهانه یا ملوکانه است. دیوان سالار کسی است که این دستگاه را اداره می کند و هر آن می تواند برکنار شود و دیگری بر جای وی نشیند، زیرا رئیس راستین دیوان سالاری شاه بوده است. در دورۀ لاک نیز صدراعظم، دستگاه دیوان سالاری را به نیابت از شاه اداره می کرد.

     

       اینک نیم نگاهی به تقسیم بندی Government و State و نسبت آن دو با یکدیگر در زبان انگلیسی می اندازیم. این نسبت به زبان فارسی مربوط نیست، زیرا تجربۀ سیاسی ما متفاوت است.

     

    ١ – Government بخشی از State است.

     

    ٢ - Government عامل اجرایی یا بازوی State است.

     

    ٣ - Government یک پدیدۀ مرکب است، درحالی که State بیش از هر چیز مشخصۀ انتزاعی دارد.

     

    ٤ - Government از افرادی که در State زندگی می کنند تشکیل شده است.

     

    ٥ – شرکت در Government حتمی نیست ولی شرکت در State حتمی است.

     

    ٦ – حق حکومت متعلق به State است نه به Government. قدرت Government نیابتی است.

     

    ٧ – قلمرو متعلق به State است نه به Government.

     

    ٨ – State دارای چهار مشخصه است: جمعیت، قلمرو، Government و حق حاکمیت.

     

     ٩ - Government موقتی است ولی State همیشگی است.

     

    حال اگر ما «کشور» را معادل State بگیریم، همۀ آن ۹ بند بالا معنی روشنی پیدا می کنند. State یک معنای ذاتی و نهادین دارد که رد آن را در دولت شهرهای یونان باستان نیز می توان سراغ گرفت؛ و این نه آن چیزی است که طباطبایی می گوید، آن عنصر ذاتی حاکمیت[42] است.

     

    خلاصۀ کلام

     

       ما در هنگام ترجمه به ناگزیر با این مفاهیم غریبه روبه رو می شویم، پس ناچاریم تقرب کنیم. مناسب ترین واژۀ فارسی برای State چنان که گفتیم «کشور» و «استان» است، دولت هم رواست به کار بگیریم (گاهی و در جای خاصی)، یعنی کشور فلان دارای دولت بهمان است. این دولت می تواند تغییر کند اما کشور و ملت (مردم، رعایا) همچنان برقرار می مانند. واژۀ Government را معادل «دولت» و «حکومت» و نیز «دیوان سالاری» می توان شناخت. با تجربۀ تاریخی سیاسی ایرانی (که با عصر جان لاک نزدیکی دارد) تفاوتی میان دولت و حکومت نیست. حکومت کردن به معنای تحمیل ارادۀ سیاسی است. کار دولت حکومت کردن در یک کشور است. دولت سلطنتی به نیابت از شاه، دیوان سالاری خویش را تدوین و امر ملوکانه را تحمیل می کرد.

     

    ارجاعات:

     

    [1] ۲. عزت الله فولادوند هم به کار من حمله کرده بدون آنکه دلیلش را بنویسد.

     

    ۳. طباطبایی، جواد. تأملی در ترجمۀ متن های اندیشۀ سیاسی جدید در مورد شهریار ماکیاوللی. انتشارات مینوی خرد. ۱۳۹۲، صص. ۳۹-۴۰.[2] بی چاره نمی داند که نام کتابش غلط است، او باید می نوشت تأملی بر ترجمۀ متن های ...

     

    [3]. Government

     

    [4]. Civil Government

     

    [5]. The Social Contract

     

    [6]. A Natural State

     

     لاک در هیچ جای کتابش این ترکیب را به کار نبرده است؛ بنابراین، ترکیب «وضع طبیعی» نادرست است چون در متن وجود ندارد.

     

    [7]. A State of Nature

     

    [8]. Adjective

     

    [9]. Noun

     

    [10]. Sir Robert Filmer

     

    [11] ۱۲. بشیریه، حسین. آموزش دانش سیاسی. نشر نگاه معاصر، چاپ سوم، ۱۳۸۲.

     

    [12] ۱۳. همان. ص. ۲۶.

     

    [13] ۱۴. همان. ص. ۸۸.

     

    [14] ۱۵. تأکید از من است.

     

    [15] ۱۶. بشیریه. آموزش دانش سیاسی. ص. ۸۹.

     

    [16] ۱۷. همان. ص. ۱۰۹.

     

    [17] ۱۸. همان. ص. ۱۱۰.

     

    [18] ۱۹. طباطبایی، جواد. دیباچه ای بر نظریۀ انحطاط ایران. نشر نگاه معاصر. چاپ سوم، ۱۳۸۲.

     

    [19] ۲۰. من این عمر را به طور نسبی نوشته ام و همین کافی است. اگر نه ریشه های تمدن ما بسی کهن تر از این دوره است. پرواضح است که من اصطلاح تمدن ۲۵۰۰ ساله را نمی پذیرم.

     

    [20] ۲۱. طباطبایی. ص. ۱۱۶.

     

    [21] ۲۲. همان. ص. ۱۱۷.

     

    [22] ۲۳. همان. ص. ۱۲۵.

     

    [23] ۲۴. همان. ص. ۱۴۴.

     

    [24]. Early Modern Period

     

    [25] ۲۶. همان. ص. ۱۵۵.

     

    [26] ۲۷. همان. ص. ۱۵۶.

     

    [27] ۲۸. آجودانی، ماشاءالله. مشروطۀ ایرانی. نشر اختران. چاپ سوم، ۱۳۸۳، ص. ۱۶۵.

     

    [28] ۲۹. همان. ص. ۱۶۵.

     

    [29] ۳۰. همان. ص. ۱۶۶.

     

    [30] ۳۱. همان. ص. ۱۶۷.

     

    [31] ۳۲. همان. ص. ۱۶۷.

     

    [32] ۳۳. همان. ص ۱۷۰.

     

    [33] ۳۴. همان. ص. ۱۷۳.

     

    [34]. https://en.wikipedia.org/wiki/State_(polity)

     

    [35]. A government is the political administration of a country or state. A state is the geographic entity that has a distinct fiscal system, constitution, and is sovereign and independent from other states as recognized by them. It is where a government can exercise its powers.

    Read more: Difference Between Government and State | Difference Between http://www.differencebetween.net/miscellaneous/politics/political-institutions/difference-between-government-and-state/#ixzz4mCnfn08n

     

    [36]. The Federal Government

     

    [37]. The State Government

     

    [38]. Local Government

     

    [39]. The Legislature (Congress)

     

    [40]. The Executive (President of the United States and their cabinet)

     

    [41]. The Judiciary (The Federal Supreme Court)

     

    [42]. Sovereignty = the authority of a state to govern itself or another stateو غالب حاکمیت مستقل

     

    من خوانندگان را به کتاب مستطاب a History of Western Thought نوشتۀ مک کلی لند ارجاع می دهم.

     

    J. S. McClelland. A History of Western Thought. 1st edition, Routledge, 1996.



    مقاله
    شماره مطلب: 4630
    دفعات دیده شده: 105 | آخرین مشاهده: 3 روز پیش